آسيبشناسي گفتمان سنت و مدرنيته در ايران
| چاپ شده در روزنامه سرمایه ۲۹اردیبهشت |
|
ناصر فكوهي روز چهارشنبه 19 ارديبهشت ماه سالجاري دكتر ناصر فكوهي از استادان و نويسندگان برجستهء حوزهء علوم اجتماعي به دعوت كانون آسيبشناسي اجتماعي ادارهء كل امور فرهنگي دانشگاه شهيد باهنر به كرمان آمد و در سخناني به آسيبشناسي گفتمان سنت و مدرنيته در ايران پرداخت. آنچه در پي ميآيد متن كامل سخنراني ايشان است كه به به زبان نوشتار درآمده است. بحث سنت و مدرنيته از بحثهايي است كه به بيشترين ميزان در ايران تكرار شده است. نه تنها در طول سالهاي اخير بلكه شايد بتوان گفت با تغييرنام، استدلالها و رويكردهاي مساله، كمابيش صد سال است كه در ايران رواج داشته. يعني حداقل از دوران مشروطه تا امروز، ايرانيها دربارهء سنت و مدرنيته جدل ميكنند. البته پيش از اين به «مدرنيته» تجدد ميگفتند (واژهاي كه هنوز هم گروهي بر آن اصرار دارند) اما امروز بيشتر، از «مدرنيته» سخن به ميان ميآيد، اما بحثي كه من امروز مايلم مطرح كنم، بيشتر به آسيبشناسي گفتمان و جدلي كه بر سر سنت و مدرنيته وجود داشته بر ميگردد بدون آنكه خواسته باشم در اين فرصت كوتاه به نقد نظرات بپردازم و بيشتر با تاكيد بر فرآيندهاي اجتماعي كه اين نظرات در بستر آنها طرح ميشوند. پرسش ما اين است كه چرا اين قدر سنت و مدرنيته در ايران به بحثي سترون و بيحاصل و متسلسل ميماند كه ظاهرا هرگز به نتيجهاي نميرسد. شايد تمثيل زلزله در اين استان گويا باشد. ما ميبينيم كه هر وقت زلزلهء بزرگي اتفاق ميافتد تمام رسانهها و در همه جا راجع به آن صحبت و بحث ميكنند و بعد از دو، سه هفته همه موضوع را فراموش ميكنند. بحث سنت و مدرنيته نيز همين گونه است هرچند به نوعي فواصل اين زلزلهها كمتر است. هر وقت در جامعه ما با تنشهايي برخورد ميكنيم كه اين تنشها، ناگزير و از قبل قابل پيشبيني هستند و هر كسي كه مختصر دانشي از علوم اجتماعي داشته باشد ميتواند آنها را پيشبيني كند، به اين فكر ميافتيم كه در دنيا، چيزهايي به نام سنت و مدرنيته وجود دارند و ما نيز بايد تكليف خود را با اين دو مقوله روشن كنيم و تصور ميكنيم ظاهرا تمامي اين تنشها به اين دليل است كه تكليف آنها براي ما از لحاظ نظري روشن نشده است. گاهي ممكن است سنتيها بتوانند حرفشان را به كرسي بنشانند و از قدرت خود استفاده كنند و گاهي ممكن است مدرنها صاحب قدرت باشند. در اين ميان اشكال و آسيب اساسي كه در اين زمينه وجود دارد آن است كه ما تصور ميكنيم با گذاشتن اسامي يكسان بر روي پديدههايي به ظاهر يكسان اما متفاوت، اين پديدهها با يكديگر همانند ميشوند، در حالي كه اين فرآيند همانندسازي صرفا بر اساس يك بازي زباني و در سطح كليشههاي شناختي انجام ميگيرد، بدين ترتيب ما پديدههايي را كه با هم قابل مقايسه نيستند،مقايسه ميكنيم. اين يكي از گرفتاريهاي بزرگي است كه از دوران مشروطه تا امروز با آن درگير بودهايم. زيرا زبان ما، در واقع زبان ما نيست، زبان بيگانه است حتي وقتي به زبان خودمان صحبت ميكنيم. به عبارت ديگر، مفاهيمي را ميگيريم كه در زبانمان وجود ندارد، براي اين مفاهيم واژگاني ابداع ميكنيم و بعد گمان ميكنيم اين مفاهيم در دنياي واقعي هم به وجود آمدهاند. مثل وقتي كه ما از مدرنها حرف ميزنيم يا وقتي در ابتداي مشروطه از متجددها حرف زده ميشد. چه در آن زمان و چه امروز ما با واژگاني سروكار داريم كه هيچ معنايي ندارند و يا معناي آنها دچار انحراف عميق شدهاند: چپ، راست، مدرن، سنتي و. . . در حوزهء سياسي امروز ما با حجم بسيار زيادي از اين واژهها سروكار داريم كه كاملا بيمعنا هستند ، نه ريشهء تاريخي، نه مصداق عملي و نه چشمانداز واقعي ندارند. براي آنكه بتوانيم وارد يك رابطهء شناختي با يكديگر و با زبانهاي ديگر شويم، صرفا كلماتي هستند كه در سطح زباني و بر اساس فرآيند همانندسازي ايجاد شدهاند. از زمان مشروطه ما از آدمهاي مدرن و سنتي صحبت ميكنيم. اين در حالي است كه نه اين سنتيها سنتي هستند و نه مدرنها مدرن، بلكه اين تنها تصوري است كه از سنت و مدرن وجود دارد و اين تصور هم امري است كه بنا بر زمان و موقعيت تغيير ميكند. در زماني كه مشروطه شروع شد، تصور بر اين بود كه كسي كه «فكل» بزند و كسي كه به زبان فرانسه آشنا باشد متجدد است ولي كسي كه لباس سنتي بپوشد و عربي صحبت كند آدم سنتي است. امروز هم تصور بر اين است،كساني كه (اغلب بدون ابزارها و امكانات واقعي شناخت و عمل) از گروهي از فلاسفهء غربي صحبت ميكنند، مدرن هستند، كساني كه نظريات فيلسوفان يا انديشمنداني چون دريدا يا لاكان را كه در خود فرانسه هم كمتر كسي متوجه آراي آنها ميشود (چه برسد به ترجمههايي كه در ايران از نسخههاي انگليسي باكيفيت نامعلوم از آثار آنها انجام ميشود) هر روز بر زبان و در گفتارهاي خود اغلب به صورتهايي بيمورد جاري ميكنند. در حالي كه پرسمان و مسايل انديشمندان پسامدرني چون دريدا، فوكو و هابرماس اصولا براي جامعهء ما كارايي ندارند و صرفا ما را به نوعي «اسنوبيسم» فكري دچار ميكنند و به ويژه آنكه مجموعانديشهها و آرايانديشمندان ديگري كه بايد پيشزمينههاي فكري اين گروه و تداوم انديشههاي آنها را به ما برساند در ايران به انتشار نميرسند. حتي اگر ما به خود اين فيلسوفان (براي مثالهابرماس يا تورن كه خود من در اين باره در زمان حضورشان در ايران با آنها در تماس بودم) نيز كاملا تاكيد دارند كه مسايل آنها با مسايل جامعهاي همچون ايران كاملا متفاوت است. بنابراين اغلب از اينانديشمندان و از افكار و نظريات آنها نوعي استفادهء ابزاري ميشود. واقعيت قضيه اين است كه ما مفاهيمي را كه اصلا در جامعهء ايران معنادار نيستند، ميگيريم و با تفسير و تعبير آنها وارد بحث ميشويم. چيزي كه به عنوان تفاوت سنت و مدرنيته مطرح ميكنيم از كجا آمده است؟ كساني كه اين بحثها را مطرح ميكنند تاريخ به وجود آمدن مدرنيته را نميدانند. اين افراد حتي معني سنت را نميدانند و نميدانند كه مدرنيته از سنت بيرون آمده است. بخش بزرگي از اعلاميهء حقوق بشر از سنتهاي ديني مسيحايي - يهودي بيرون آمده است. اين اعلاميه چيزي در تضاد با سيستم يهودي - مسيحي نيست، بلكه بازتعريف اين سيستم است. بنابراين تفسيرهاي اين افراد هم ارتباطي با آنچه در دنياي واقع رخ ميدهد ندارد. اين مشكل تنها مربوط به بحث سنت و مدرنيته نيست. در تمامي مباحث مشكل ما اين است كه گروهي از مفاهيم را ميگيريم و تلاش ميكنيم تا ثابت كنيم اين مسايل در جامعهء ما مشابه اروپاي قرن 19 است، بدون آنكه حتي اروپاي آن زمان را بشناسيم. در حال حاضر سيستمي در جامعه به نام مدرنيته مطرح ميشود كه ناقض خود مدرنيته است. ذات مدرنيته تعقل، انديشه و انتقاد را ياد ميدهد. بنابراين با سازوكارهاي زماني و از طريق ساخت مفاهيم و واژههايي كه به دليل كليشهاي شدن بسيار آسان به نظر ميآيند به تخريب آن ميپردازيم، اما زماني كه از كليشهها خارج ميشويم و وارد مباحثي ميشويم كه به دليل پيچيدگي به راحتي قابل درك و فهم نيستند، تا اندازهاي به مدرنيته نزديك شدهايم; جامعهء ايران يك جامعهء بسيار پيچيده است. ايران كنوني جامعهاي بسيار پيچيدهتر از جوامعي مانند انگليس و فرانسه در قرن 19 و در برخي از ابعاد حتي امروز است. در جامعهء ايران با زبانها، فرهنگها و قوميتهاي متعدد و گوناگون محلي روبهرو هستيم. تقليلهايي كه ما ميدهيم جز اينكه ما را به طرف فرمهاي مبهمي از واقعيت كه هيچ معنايي ندارد سوق ميدهد; نتيجهاي ندارد. سنت معنايي جز تداوم ندارد. tradere به معناي تداوم و انتقال است و tradition از همين ريشه گرفته شده است، اما زماني كه ترجمه ميكنيم، در معاني گم ميشويم، ولي در زبانهاي اروپايي اين مشكل وجود ندارد. سنت به معناي تداوم است و بنابراين هرچيز مدرني يك چيز سنتي است و مدرن يعني چيزي كه الان وجود دارد. Modus به معني الان، اكنون و حالاست و modern از همين واژه ريشه گرفته است. از اين مباحث كه بگذريم به تعارضات فرانسهء اواخر قرن 19 ميرسيم ميان مدرنها و كساني كه با مدرنها مخالفند اين برخوردها هيچ ارتباطي با وضعيت حال حاضر ايران ندارد و با اين مباحث نميشود مشكلات ما را حل كرد و حتي اگر شرايط ما با فرانسهء آن زمان يكسان بود اين مباحث باز هم فايدهاي نداشت زيرا شرايط جهاني شدن و جهان شبكهاي با شرايط آن زمان متفاوت است. زمان حال در شرايط كنوني يك زمان فشرده و بازتعريف شده است و شباهتي با اواخر قرن 19 ندارد. اين زمان در عين حالي كه محلي است، جهاني است; حتي مفهوم مكان هم متفاوت است مكان در حال حاضر بر مبناي محل، سياست، فرهنگ و جامعه تعريف ميشود. حتي سيستمهاي شناختي هم در اين تعريف سهيماند كه هرلحظه تغيير ميكنند. اين مسايل در سيستم اواخر قرن 19 وجود نداشت كه بتوانيم مقايسهاي ميان اين دو انجام دهيم. بزرگترين ايراد ما اين است كه در اين بحث، سنت و مدرنيته را شكل، تصور كردهايم كه اگر اين شكلها از يكي به ديگري تبديل شود، سنت نيز به مدرنيته بدل خواهد شد. براي مثال در ايران، معماري سنتي با يك شكل طاقي و نوعي آجرچيني و گچبري و كاشيكاري تعريف ميشود و معماري مدرن با ساختمانهاي بلند با نماي شيشهاي. بعضي از مردم ما وقتي به ادارهاي ميروند شكل و قيافهء خود را شبيه چيزي ميكنند كه فكر ميكنند «سنتي» است; مثلا كت و شلوار بدون كراوات و ظاهري خاص. بعضي ديگر هم شب كه به مهماني يا عروسي ميروند كراوات ميزنند و قيافهء ديگري براي خود درست ميكنند كه به خيال خود مدرن شوند. البته ما خواسته يا ناخواسته تا حدي وارد فرآيند مدرن شدهايم و تا حد زيادي كوركورانه در حال پيش رفتن در آن هستيم، اما اين لزوما امر مثبتي نيست. به باور من آن چيزي كه ما را تهديد ميكند سنت نيست. چيزي كه ما را تهديد ميكند نوع خاصي از يك بازتفسير مدرنيته در شرايطي است كه با آن خوانايي نداريم. ما سنتهاي خود را از دست ميدهيم و آنها را ارزان ميفروشيم و در مقابل چيزي به دست ميآوريم كه خيال ميكنيم مدرنيته است. ما سنتهاي خود را با سرعت از بين ميبريم و به جاي آن گروهي كالاي بنجل تحويل ميگيريم. چيزي كه ما را تهديد ميكند اين است كه ما نميفهميم سنت كجاست و مدرنيته كجا. ما در حال نابود كردن تمام فرهنگ غني ايران هستيم. ما تمام غذاهاي محلي خود را از بين ميبريم و به جاي آن «فست فود» و همبرگر تحويل ميگيريم و به آن افتخار ميكنيم. برخي آدمها لباسهاي شيك ميپوشند و ميروند در «فست فودها» و بحثهاي روز و مدرن انجام ميدهند با اين كارها گمان ميكنند مدرن شدهاند و به خود افتخار ميكنند. در حالي كه اين وضعيت بيانگر يك تيپ عقبافتادگي كامل است. يك الگوي عكس و قابل بررسي در اينجا هندوستان است. در هندوستان بهترين لباسهاي مردم لباسهاي سنتي آنهاست. وقتي ميخواهند به جايي بروند كه برايشان اهميت زيادي دارد لباس محلي ميپوشند و كت و شلوار برايشان جنبهء لباس كار دارد. هيچ چيز براي هنديها بالاتر از سنتها و فرهنگهايشان نيست. تنها كشوري كه من ديده ام سينماي آمريكا نتوانسته در آن تاثير بگذارد، هندوستان است. دليل اين امر اين نيست كه فيلمهاي آمريكايي در اين كشور ممنوع است بلكه خود مردم علاقهاي به تماشاي آن فيلمها ندارند. آنها فرهنگ خود را بالاتر از فرهنگهاي غربي ميدانند. آنها به اين آگاهي فرهنگي رسيدهاند، اما آن را به شكل صوري در راستاي مبارزه با غرب ساماندهي نكردهاند. ما در عين حال كه ميخواهيم به شكل صوري با غرب مبارزه كنيم، به شكل محتوايي تمام مفاهيم غرب را پذيرفتهايم. تضاد سنت و مدرنيتهاي كه ما به عنوان يك بيماري شاهدش هستيم همين است كه ما از لحاظ شكلي گاه مدرن و گاه سنتي هستيم، اما ذاتا اين مدرنيته چيزي جز چهرهء تخريب شدهاي از سنت نيست. در واقع، بدترين چيزهاي سنت و بدترين چيزهاي زندگي مدرن را در نوعي كيمياگري با هممخلوط ميكنيم تا به يك سبك زندگي عجيب و از هم گسيخته برسيم. اين كاري است كه هيچ بيماري با خود نميكند. ولي بايد ياد بگيريم كه بعدا نناليم و تقصير را به گردن ديگري نيندازيم. ما سنتهاي خودمان را از بين ميبريم در حاليكه همهء ما در بخش عمدهاي از زندگي فرصت داريم كه سنتهاي خودمان را حفظ كنيم، ولي ما نه تنها اين كار را نميكنيم بلكه كساني را كه اين كار را انجام ميدهند مسخره ميكنيم. چه كسي گفته كه مبناي مقايسه ما بايد كشورهاي غربي باشد؟ ما نميتوانيم خودمان را با هر سيستمي مقايسه كنيم. ما هنوز يك زبان علوم اجتماعي مورد پذيرش همگان نداريم. در چنين زبان الكني، چطور ميشود مباحث مربوط به جوامع ديگر را مورد بحث و الگو قرار دهيم؟ در اين حال به جرات ميتوان گفت حجم كتب منتشر شده دربارهء پست مدرنيسم در ايران از فرانسه بيشتر است. چرا ما فكر ميكنيم جامعهء ما كه هنوز مدرنيته را در ذات و محتواي واقعياش تجربه نكرده است، ميتواند پست مدرن باشد؟ نميتوان يك راست به پست مدرنيته پريد و آن را جداي از مدرنيته تجربه كرد. حتي نميتوان تجربهء مدرنيته را در تمامي ايران به يك شكل داشت. در يك جامعه چند زباني هر كس به زباني حرف ميزند داراي جهاني خاص است و ما هيچ تلاشي در جهت تركيب اين جهانها نكردهايم. به عقيدهء من، تنها راه رسيدن به مدرنيته به عنوان نوعي از عقلانيت پيشرفته، اما خطرناك و نيازمند كنترل اخلاقي، حركت از سنت است، اما حركتي كه حاوي درك محتوايي و نه صوري از سنت باشد. هراندازه جامعهاي سنتهاي خود را بيشتر به باد حمله و تخريبهاي بيمورد و بيفايده بگيرد، خود را شكنندهتر ميكند و موقعيت خود را براي پذيرش و رسيدن به مدرنيته تضعيف ميكند. جامعهاي كه به سنتهاي خود حمله ميكند، تبر به ريشهء خود ميزند. مدرنيته را نميتوان بر روي خلاء بنا كرد بلكه بايد روي ميراث فرهنگي، اجتماعي و انساني يك جامعه، يك قوم و يا يك گروه اجتماعي بنايش كرد. نگاهمان را از خارج برداريم و به خودمان بيندازيم. اگر مدرنيتهاي در ايران باشد، بايد از درون ايجاد شود و كسي نميتواند از خارج معجزهاي كند و در ايران مدرنيته ايجاد كند. در هيچ كجا چنين اتفاقي نيفتاده و نميافتد. تحول هميشه يك امر دروني (هر چند با انگيزهها و عوامل بيروني) است. افرادي كه به دنبال تحول هستند بايد شايستهء آن باشند. به عقيدهء من ما بايد دوباره دربارهء سنت و مدرنيته فكر كنيم و سعي كنيم به يك نتيجه و تركيب جديد برسيم. جهان مدرن و جهاني شده بسيار پيچيده است. بنابراين هرگونه تلاش براي رسيدن به پرسشهاي ساده و پاسخهاي ساده براي تغيير آن، هر نوع تلاش براي ساده جلوه دادن و ساده ديدن آن، نوعي تلاش در جهت تحميق اجتماعي است. |
