يكي ازمثل هاي مشهور فارسي " یک سال بخور نون و تره ، یک عمر بخور نون و کره" است كه به مفهوم داشتن سعي و تلاش همراه با قناعت به منظور ساختن آيندهاي بهتر است. اين مثل در شرايطي كه ثبات نسبي بر اركان جامعه حاكم باشد، صدق ميكند اما اين روزها و در شرايط فعلي جامعه ما بايد دهها سال نان و تره خورد تا شايد يكسال بتوان به خوردن نان و كره رسيد، مگر آنكه كسي از راههاي غير معمول بتواند به ثروت برسد. گرچه اين مثل هنوز هم در كسب نوعي از منزلت اجتماعي كه موفقيتهاي تحصيلي و ورزشي است ، تا حدودي كاربرد دارد. اما در حوزههاي اقتصادي ، اجتماعي و سياسي خير. چه آنكه موفق شدن در اين حوزهها بيش از آنكه وابسته به قاعده مشخصي باشد از رانت و شانس و... پيروي ميكند. هنگامي كه شما از تورم بالاي 20 درصد برخورداريد، هنگامي كه نرخ مسكن طي يكسال ، افزايشي 200درصدي را تجربه ميكند و هنوز هم روياي بالا رفتن دارد، و هنگامي كه ثبات مديريتي در كشورتان كمتر از يكسال است ، چگونه مي توانيد پسانداز كنيد و فكر آينده باشد. شما تلاش ميكنيد ، ساعتها كارميكنيد و پس انداز، اما بهواسطه شرايط تورمي حاكم برجامعه، بيثباتي در برنامههاي اقتصادي و لجام گسيختگي قيمتها نميتوانيد برنامههاي خود را اجرايي كنيد. در اين شرايط ، برنامهريزي مفهوم خود را از دست ميدهد .اين امر فقط در حوزه مسكن رخ نمي دهد هماكنون با توجه به نوع فعاليتهاي دولتمردان دولت نهم انديشيدن به ساعتي ديگر كاريست دشوار،چه رسد به آنكه براي فردا و فرداهايت فكركني و برنامهريزي . حوزه اقتصادي جامعه كه براي رشد، بيش از هرچيز احتياج به ثبات و امنيت دارد كاملا از مدار پيشبيني و برنامه ريزي خارج شده است و به روزمرگي و هرچه پيش آيد خوش آيد رسيده است در اين حالت بايد بگوييم : امروزم از فردا بهتر است و اميدي به خوردن نان و كره نداشته باشيم و همين كه ميتوان نان و تره خورد بايد خدا را شاكربود. آفرينندگان اين مثل اگر ظهور دولتهاي اينچنيني را در ايران پيشبيني ميكردند هيچگاه چنين مثلهايي را نميسرودند.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:57  توسط علی نقوی
|
از طريق چند تن از دوستان ، خبردار شدم كه هفتهنامههاي سبزهواران و همراه كرمان - بدون اطلاع - مطلبي را كه پيش از اين درباره تعويض استاندار كرمان نوشته بودم منتشر كردهاند و گويا چاپ مطلب با واكنشهايي از سوي مديران استانداري كرمان هم روبرو شده است، چه آنكه مطلب رويكردي انتقادي به عملكرد ضعيف استاندار سابق كرمان داشت و دولتمردان اين دولت هم انتقاد ناپذيرند. اما منظور از اين نوشته پاسخي به واكنشهاي نشنيده استانداري نيست، بلكه عدم رعايت اخلاق از سوي روزنامه نگاران محلي است . جز آن دو نشريه ، هفته نامه مهر كرمان را هم ديدم كه يكي از نوشتههاي وبلاگ را با عنوان " ماكيستيم" در صفحه آخر نشريه اش چاپ كرده بود البته با ذكر نام و آدرس وبلاگ و در ستون وبگردي ..اما نكته اي كه شايد دوستان از آن غافل بودند تفاوت نگارش مطلب در وبلاگ و نشريه است وبلاگها و وب سايتهاي شخصي محلي براي ديدگاههاي شخصي ، روزنوشت ها و دغدغههاي افراد است و معمولا از خط قرمز كمتري برخوردار است در حاليكه روزنامه بنا به كاركردش ، نگارش متفاوتي را ميطلبد و رسم معمول بر اين است كه اگر قرار است مطلبي از وبلاگها و وبسايت ها درج شود به طور خلاصه و با نگارش مجدد انجام پذيرد نه آنكه به صورت مستقيم از صفحه سايت به صفحه روزنامه برده شود،مگر مطالب افراد خاص و سايت هاي خبري كه گوياي خموش جزء هيچكدام نيست. نكته جالب در مطلب " ماكيستيم " اين بود كه مطلب به واسطه جشن داخلي دانشگاه و تعلق خاطر نويسنده به آن نوشته شده بود و هيچگونه ارزش چاپي براي رسانه نداشت اما تحريريه محترم نشريه مهركرمان اقدام به درج آن كرده بودند و حتي حاضر نشده بودند كلمه " امشب" را كه زمان برگزاري جشن بود تغيير دهند تا حداقل خواننده بداند كه چه ميخواند.و اين تصور را در ذهن ايجاد ميكرد كه مطلب براي پركردن صفحه استفاده شده تا كاربردي ديگر، گرچه نشريه مهر كرمان مسبوق به سابقه است و پيش از اين مصاحبه اختصاصي روزنامه سرمايه با دكتر زند رضوي را بدون اشاره به منبع اصلي درج كرده بود.
متاسفانه هيچيك ازدوستان زحمت تماس يا حتي گذاشتن كامنتي را به خود ندادند و و به راحتي با كپي كردن مطلب ، صفحه روزنامهشان را پر كردند. بي آنكه تعلق فكري نويسنده را با روزنامهشان جستجو كنند يا حداقل به او اطلاع دهند. تنها همين نكته كه استاندار عوض شده و بايد مطلبي در روزنامه داشته باشيم كفايت ميكرد كه ستوني از روزنامه پر شود.
پ ن: من از درج مطالبم در رسانههاي محلي مشكلي ندارم ، خوشحال هم ميشوم مطالب را خوانندگان بيشتري بخوانند. امامساله به نحوه درج آن و رعايت اخلاق حرفهاي روزنامه نگاري برميگردد كه رعايت شود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:35  توسط علی نقوی
|
1- اولین تصویری که از امام علی یافتم در کتاب " خداوند علم و شمشیر" بود که نویسنده ای آلمانی در وصف حضرت علی نوشته بود. ویژگی هایی که آن نویسنده غیر مسلمان از امام علی ذکر کرده بود بسیار دلنشین و آموزنده بود نهج البلاغه را هم که نگاه کنیم می بینیم وامدار چه شخصیتی هستیم اما دریغ که از او دور شده ایم و آن همه ویژگی و صفت را تقلیل داده ایم به روز پدر. با روز پدر مشکلی ندارم اما کاش یاد می گرفتیم همرا با روز پدر از "علی" می آموختیم ،آنچه باید بیاموزیم. گاهی به تصویری که از منابر به ویژه از سوی جامعه مداحان ارائه می شود دقت کنید تا ببنید اما علی در جامعه ای که مدعی پیروی از اوست چقدر مظلوم واقع شده است.
۲- چندسالیست که روز ولادت حضرت علی (ع) را روز " پدر " نام نهاده اند و "پدر"بودن بر همه صفات و ویژگی هایی که از امام اول شیعیان و خلیفه چهارم مسلمین وجود دارد چربش یافته است بی آنکه دلیل خاصی برای آن وجود داشته باشد. روز "مادر" از سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب وجود داشت و فکر کنم روز پدر به دو دلیل ایجاد شد: اول تبلیغات وسیعی که در بازار بر روی این مساله راه افتاد و سعی کرد برای راه انداختن موج جدید خریدو رونق بخشی به ایام خاص، این روز را به نام روز پدر القاء کند تا این روز در مقابل روز مادر قرار گیرد. دوم را شاید در رویکردهای ضد زن جامعه باید جستجو کرد؛ جامعه ای که حتی تحمل یک روز خاص را به نام زن و مادر نداشت و نمی شد روزی برای نیمی از جمعیت کشور وجود داشته باشد و برای نیمی دیگر نباشد ، نمی شد مردان برای زنان هدیه ای بخرند و بهانه ای برای گرامیداشت آنها داشته باشند اما زنان در مقابل کاری انجام ندهند پس جامعه ما از موج ایجاد شده توسط بازار حمایت کرد تا روزی به نام پدر بر صفحه تقویم نوشته شود و در این روز از مردان و پدران تشکر شود.به لحاظ ایدئولوژیکی هم حکومت ایران از آن حمایت می کند چرا که در این حکومت و در این جامعه خانواده مهم ترین نهاد است و افراد در دل نهاد خانواده تعریف می شوند نه خارج از آن یا مستقل از آن پس چه بهتر که "علی و فاطمه" که به تعبیر دکتر شریعتی برترین خانواده جهان را تشکیل دادند، نماینده روز پدر و مادر باشند.اما همانگونه که درابتدا اشاره شد این نامگذاری ها ما را از بسیاری ویژگی ها و صفاتی که این دو شخصیت برجسته دارند دور کرده است. فرزندان امروز این جامعه نام “امام علی” را بیشتر به عنوان پدر می شناسند در حالیکه "علی"- که خیلی کم می شناسیمش- مظهر عدالت ،صداقت ، دانش و حکمت بود و سیره زندگی اش ،درس های زیادی برای ما دارد که رو به فراموشی است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:2  توسط علی نقوی
|
همانگونه كه قبلا نوشته بودم ، دكتر دهمرده استاندار كرمان شد . اين اتفاق در حالي افتاد كه نمايندگان استان و طيفهاي بسياري از اصولگرايان استان با انتخاب او موافق نبودند اما احمدينژاد كه در بيتوجهي به نظرات ديگران سابقه دارد با اصرار بر حضور دهمرده اين كار را در هيات دولت تصويب كرد. گويا به جز استاندار كرمان ، استانداران ديگري هم در ليست تعويض هيات دولت قرار دارند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:0  توسط علی نقوی
|
زندگي شخصي فرويد در جايگاه يهودي سرگرداني كه از گاليسا به وين و سپس به لندن رفت و مدتي نيز در پاريس ، رم و نيويورك سكنا گزيد، به شكال گيري نگراني او از رويارويي با ناخرسندي ديگران انجاميد؛ همچون ناراحتي كه از حضور مستمر«وضعيت غير» در درون ما به وجود ميآيد.ناخشنودي من از زندگي با«غير»، يعني بيگانه و غريبه بودن من و او، بر منطق آشفته اي استوار است كه بر اين مجموعهء عجيب از انگيزه و زبان ، از طبيعت و نماد حكمفرماست؛ مجموعه اي كه ساختار ضمير ناخودآگاه است و همواره از «غير» شكل ميگيرد.از طريق بازكردن انتقال يعني پويش اصلي «غيربودن»،«عشق/نفرت» از غير عنصر بيگانهء روان ماست كه ميتوانيم بر مبناي«غير» با غير بودن و بيگانگي خويش آشتي كنم،با آن بازي و زندگي كنم. اگر ندانيم كه با خويشتن خويش بيگانهايم، چگونه ميتوانيم غير را تحمل كنيم؟ و مردم زمانه ما، اين حقيقت ساده را ، كه به خلاف گرايشهاي يكسان ساز ديني است، چه ديردريافتند! جولياكريستوا، بيگانه با خويشتن
منبع:
تاجبخش، كيان ، آرمانِ شهر:فضا، هويت و قدرت در انديشه اجتماعي معاصر، ترجمه افشين خاكباز، تهران:نشرني،1386
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:36  توسط علی نقوی
|
زود گذشت.به چشم برهم زدني. يك سال است كه ساكن تهران شدهام. شهري كه مرحوم دكتر شريعتي آن را " دروغين ، تقليدي، نوكيسه ، بيروح ، بياصالت و بزككرده زشت " توصيف كرده است.(ماهنامه شهروند امروز ، شماره 50 صفحه 32)فكر مي كنم امروز هم شريعتي ، تهران را شبيه به همين توصيف كند.اين توصيف را نهتنها شريعتي بلكه بسياري ديگر هم با واژه هاي مشابه اي بهكاربردهاندو در سالهاي اخير تهرانِ بي بندوبار ، بياخلاق يا كماخلاق را نيز مي توان به اين توصيف ها افزود. اين توصيفها ذهنيتي را از اين شهر ايجاد ميكندكه سبب قضاوتهاي غلط و درست بسياري ميشود.
از وقتي كه آمده ام همواره با اين سئوال مواجهام كه چرا مهاجر تهران شدهام؟ بارها به آن پاسخ داده ام. بسياري را اين اميد(شايد آرزو) بود كه زودتر از آني كه ميشود پشيمان شوم و بار و بنديل اندك كه مختصر به لباس و كتاب است بر دوش كشم و به ديارم بازگردم. آن وقت خيلي ها خوشحال و ذوق زده مي شوند. برخي هم به آرامش مي رسند.آخر غم دوري سخت است .از اين سو هم برخي در اينجا طوري برخورد ميكردند كه گويي از سرزميني ناشناخته و دور از تمدن آمدهام كه هيچ امكاناتي ندارد؛ يك معناي شهرستاني بودن همين بود بي آنكه يادشان بيايد خود كيستند و از كجا آمده اند.اين انگاره ها و قضاوت ها كارم را سخت كرده و مي كند. بي پشتوانه قدم نهادن در اين راه نتيجه اي جز اين هم ندارد. به جاي صحبت كردن از اميد و موفقيت بايد در جستجوي پاسخي براي كي برمي گردم؛باشم.
گاهي مي پرسم مگر اين مهاجرت چقدر مهم است كه اين همه بايد يادآوري اش كنم ، درباره اش حرف بزنم، به سئوالات پاسخ دهم . همچنان همه جا به دنبالم باشد. گويي قتلي مرتكب شده ام يا گناهي كرده ام نابخشودني. اغراق نيست اگر بگويم حسرت كمي تشويق ، حمايت يا هرچيز دلگرم كننده اي بر دلم مانده است.لابد چون خودم مساله را از ذهن پاك نكرده ام و ثانيهها و ساعتهايش را فراموش نكردهام يا با اما و اگر بسيار همراه داشتمش اينگونه شده است.اين را ميدانم تا پايان عمر بايد پاسخگوي عملم باشم و بسياري ديگر از كارها، فعاليت ها و تصميات زندگيام تحت الشعاع اين مهاجرت قرارميگيرد.
واقعيت آن است كه اين شهر را براي زندگي كردن انتخاب كردهام ،هرچند شهر مناسبي براي زندگي كردن نيست. اينجا را انتخاب كردم براي آموختن ، يادگرفتن، تجربه هاي بزرگ كسبكردن و مبارزهكردن ،نه براي لذتجويي ، نگاه گذرا داشتن ، گذران عمر و توريستي زندگي كردن.
هنگام آمدن بسياري مرا از مهاجرت به تهران ترساندند؛ دريغ از كمي تشويق و حمايت. مجرد بودن هم مزيد بر علت بوده و هست ؛چه آنكه اين روزها مجردي گناهي است بس نابخشودني. گويي تهران باتلاقي است كه قدم نهادن در آن برابر است با غرق شدن در منجلابي از تباهي.
اما اين يك ساله را كه نگاه مي كنم برخود مي بالم كه بسياري از آن انگ ها ، هشدارها و توصيهها بهكار نيامد و آن تبعات منفي نصيبم نشد. شايد زود باشد و شايد آنقدر خود را سرگرم كار كرده ام كه اين توصيهها به كارم نيامده است، شايد هم بي عرضهاي بيش نيستم كه از اين همه وفور نعمتي كه در تهران به قول دوستان وجود داشت بهره نبرده ام. گاهي ته دلم به اين داوري هاي سطحي مي خندم و گاهي گريه ميكنم . اين داروي ها را نه تنها همشهريانم ، يكي از استادان سابقم وبرخي از همكاران و ساكنان اين شهر غريب هم كردهاند و مي كنند. سعي كردم آن تلنگرها را به گوش بسپارم چرا كه در جامعه ايران بايد تغييرات را به كندي پيش ببري تا تبعات منفي اش كمتر گريبان گير شود(چه محافظه كارانه) . هربار به كرمان ميروم و بر ميگردم در هر دوجا همه كنجكاوي مي كنند كه چه كردهاي ؟و چه ميكني؟ اما كمتر كسي به درد دلت گوش مي دهد . آنقدر كه به من گفتهاند: برگرد ، نگفته اند: برو ؛چرا ؟ به دنبال پاسخش نميروم، مگر پاسخش چه سودي دارد. تجربياتي كه يكسال اخير آموختهام به بهايي كه بابتش پرداختم مي ارزيده. حال اين هنر را داشته باشم از تجربهام استفاده كنم با نه، بماند.تلخي هاي اينجا بسيار بود ، دوستانم را خيلي بهتر شناختم ، معناي غربت را درك كردم ، با تنهايي هايم تجربه هاي تازه آموختم و سختي اقتصادي را در معنايي تازه فهميدم هم چنان مسافر آخرين اتوبوس شبم و زندگي كردن ، تنها بودن ، مبارزه كردن در اينجا ،اين شهر بي رحم را با همه سختي هايش دوست دارم. اينجا كعبه آرزوهايم نيست. براي من اينجا هم پله اي است مانند بقيه پله ها ،اميد كه درجا نزنم و رو به پايين نروم.
بگذار تنهاي تنها اين شهر را بشناسم،باكي نيست.
پ ن 1: در يك سال اخير جز خانواده ام ،چند تن به گردنم بسيار حق داشتند و مرا ياري كردند: دوست و همكار عزيزم محمدرضا ، آقا رضاي مهربان و خانواده گراميش ، آقاي لطيف كار و همسرمحترمشان و خانم دكتر احمدنياي عزيز كه ازهمه شان سپاسگزارم.
پ ن 2 : ژيلا بني يعقوب روزنامه نگار برجستهاي است كه كارهايش را سالهاست دوست دارم و مي خوانم ، جسارتش در بيان مطالب مثال زدني است.چند روزي است كه سايتش را راه اندازي كرده است .كاري پسنديده كه كاش زودتر انجام مي شد و كاش بسياري ديگر نيز آن را انجام دهند.ديدن سايتش براي علاقمندان روزنامه نگاري ، مسائل اجتماعي و زنان مي تواند مفيدباشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:20  توسط علی نقوی
|
بنا به برخي شنيده ها ، حضور حبيب الله دهمرده در سمت استانداري كرمان قطعي شده است و اين دانش آموخته رياضي از آكسفورد بر مسند استانداري استاني مي نشيند كه رياضيات در دانشگاه مركز استان رونقي دوچندان دارد و وزير پر حرف و حديث علوم نيز مدرک دكتراي رياضيش را که اولین نفر در ايران بود را از دانشگاه شهید باهنر کرمان گرفته است. آنچه مسلم است قطعي شدن رفتن سردار رئوفي نژاد فرمانده پيشين لشكر 41 ثارالله است؛ مردي كه از همان روز انتصابش به استانداري حرف رفتنش بود اما با حمايت هاي پيدا و پنهان باهنر و... توانست سه سال دوام بياورد و مقاومت كند. چه اينكه او سالها لباس نظامي به تن داشت و اقتدار نظامي و روحيه آن بر همه چيزش ميچربيد و بر اساس همين روحيه توانست خود را سه سال تمام در استاني كه متعلق به آن نبود پايدار كند.
"سردار رئوفينژاد" كه اين روزها به "دكتر رئوفينژاد" معروف است در زمره امضاء كنندگان نامهاي بود كه چند تن از فرماندهان سپاه به خاتمي نوشتند . از آن ليست برخي بعدها چهره شدند و لباس رزم از تن برون كردند به دنياي سياست آمدندكه معروف ترينشان قاليباف است. رئوفي فرماندهي لشكر 41 ثارالله را در سالهاي رياست جمهوري خاتمي و پس از حاج قاسم سليماني ( معروف ترين چهره نظامي كرمان) كه به سپاه قدس رفته بود، بر عهده داشت او چند سال بعد، از سپاه جدا شد تا تحصيلاتش را در مقطع دكتري رشته مديريت دفاعي ادامه دهد. با پيروزي احمدي نژاد و در حاليكه گزينه اول استانداري نبود به كرمان آمد و با وجود مخالفت طيف حامي احمدي نژاد استانداري را در دست گرفت. سخنراني او در مراسم توديع و معارفه كه لحني اقتدارگرايانه و تند داشت را بسياري به ياد دارند. او در دوران مديريت خود تزلزل بسيار داشت و عزل و نصب هاي پي در پياش شبيه احمدي نژاد بود. چه آنكه دو ماه پس از انتصابش يكي از معاونين از پيش تعيين شده اش ،نتوانست با او كنار آمده و ازكرمان به قم رفت و پس از آن استاندار لرستان شد. معاون برنامهريزي او نيز بيش از دو سال با او كار نكرد و تنها نصراللهي معاون سياسي امنيتياش كه از تندروترين چهرههاي استان محسوب مي شود و سابقه همكاري با احمدي نژاد در استانداري اردبيل را داشت همچنان بر مسند باقي مانده است و تيم تحت امرش بي آنكه كاري به رئوفي داشته باشد به فعاليت مشغولند. در طول دوران حضور رئوفي ، طرفداران احمدي نژاد تلاش زيادي را براي بركناري او كردند و حتي در اولين حضور رييس جمهور در كرمان و در زمان سخنراني عمومي احمدي نژاد بر عليه اش شعار دادند اما به هردليل رئوفي باقي ماند و مهم ترين رقيبش يعني مجيد دوستعلي به جاي استانداري، از مداحي هيات شهداي بيت الله الحرام كرمان به دبيري هيات دولت منصوب شد تا حالا كه نارضايتي از عملكرد او و تيم همراهش و دلایل سیاسی دیگر موجب شده که از كرمان برود. نارضايتي از رئوفي تنها به مردم بر نمي گردد، اصولگرايان هم از او ناراضيند چرا كه در دوران مديريت او در استان كرمان و در دو انتخابات شوراي شهر و روستا و مجلس شوراي اسلامي ، اين اصلاح طلبان بودند كه پيروز نسبي انتخابات بودند و حاميان احمدي نژاد به سختي شكست خوردند. رئوفي در هيچ يك از حوزه هاي سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعي عملكردي قابل قبول از خود برجاي نگذاشت و حتي نتوانست با وجود سابقه نظامي اش در حوزه امنيتي استان موفق عمل كند و بحران امنيت ، چالش بزرگ دوران مديريت او بود. اما دهمرده كيست؟ دهمرده متولد زابل و دكتراي رياضي از آكسفورد است . آنچه از سابقهاش برمي آيد به برتري بيشتر كارهاي دانشگاهي و علمي بر مديريت سياسي و اجرايي اش گواهي مي دهد. سابقه اي كه نام او را براي وزارت علوم مطرح كرد اما باهنر با رايي ناپلئوني، زاهدي را به وزارت علوم رساند. دهمرده بر خلاف رئوفي ، وب سايت دارد . مقالات و سوابقش مستند است و مهم تر از همه نظامي نيست. شايد او نيز مانند بسياري از رياضيدانان به مسائل منطقي تر و پوزتيوستي نگاه كرده و به دنبال حل مساله باشد چه آنكه خود او در برنامه صندلي داغ گفت :" من هميشه به دنبال مدل بودم ، در زندگي من غيرممکن اصلاً معنا نميدهد". اما اينكه در اين سال پاياني دوره اول احمدي نژاد بتواند موفق باشد يا نه؟ پاسخي است كه بايد به انتظارش نشست.
و پايان سخن اينكه گويي قرار نيست اصول گرايان كرماني بر خلاف اصلاح طلبانش ،بر سر استانداري بومي به توافق برسند . مرتضي بانك ، رئوفي نژاد و دهمره ، همگي غير بومي اند درحاليكه ميرزاده ، مرعشي ومرحوم محمودي، كرماني بودند و كريمي هم با ازدواج با خانواده معروفترين روحاني كرمان و بيش از سي سال سكونت در كرمان به نوعي كرماني محسوب ميشود.
پ.ن : پيشبيني كردن در دولت احمدينژاد كاري بيهوده است و او نشان داده ميتواند بر خلاف نظرات و پيشبيني ها در دقيقه آخر تصميمي كاملا متضاد بگيرد. و با همه اخباري كه درباره استانداري دهمرده و رفتن رئوفي وجود دارد ممكن است تصميم غير از اين باشد. به هرحال دولت او در همه چيز متفاوت است.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:41  توسط علی نقوی
|
تو هم با من نبودي،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!
تو هم با من نبودي،
آن که ميپنداشتم بايد هوا باشد،
و يا حتا، گمان ميکردم اين تو
بايد از خيل خبرچينان جدا باشد.
تو هم با من نبودي،
تو هم با من نبودي!
تو هم از ما نبودي،
آن که ذات درد را بايد صدا باشد
و يا با من، چنان همسفرهي شب،
بايد از جنس من و عشق و خدا باشد.
تو هم از ما نبودي!
تو هم مؤمن نبودي
بر گليم ما و حتا در حريم ما،
سادهدل بودم که ميپنداشتم
دستان نااهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودي!
تو هم مؤمن نبودي
بر گليم ما و حتا در حريم ما،
سادهدل بودم که ميپنداشتم
دستان نااهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودي!
تو هم با من نبودي يار!
اي آوار!
اي سيل مصيبتبار!
ممنون از گونیا که این شعر زیبای شهیار قنبری را منتشر کرده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:34  توسط علی نقوی
|
چند روز پيش از كلانتري منطقه اي كه بابت دزدي اموالم به آنجا شكايت كرده بودم زنگ زدند كه بيا كارت داريم. منم خوشحال كه شايد خبري شده باشد ،اما زهي خيال باطل. افسر پرونده گفت: پرونده ات را از دادسرا برگشت داده اند و گفته اند ناقص است. چند سئوال ديگر از من پرسيد و گفت: شنبه (امروز) به داسرا بروم . رفتم. داديار محترم پس از خواندن مجدد پرونده پرسيد: از كي شكايت داري؟ گفتم از هيچكس .آخر من دزدي را نديده ام. گفت: به كسي هم مشكوكي؟ گفتم : نه . گفت: اينطوري نمي شود به پرونده رسيدگي كرد چون متهمي وجود ندارد. گفتم : منم نمي خواستم رسيدگي كنيد فقط به خاطر تبعات قضايي سرقت دسته چك شكايت نوشتم.. گفت بهرحال حتي اگر دزدي دستگير شود اعتراف به دزدي هاي قبلي نمي كند!
باز هم چند برگه به من و دوستم كه به عنوان شاهد آمده بود داد و نوشتيم و آمديم. با خود فكر كردم پس دستگاه قضايي و انتظامي چه كاره است؟ اگر قرار بود كه دزد را ديده باشيم يا بدانيم كيست كه بيشتر مشكل حل بود. ما كه هيچي . دزداني كه اموال مردم را در خانه و مغازه به يغما مي برندچگونه شناسايي مي شوند؟ فقط دور باطل بروكراسي را بايد طي كنيم.
پيش از اين اعتماد چنداني به دستگاه هاي مربوطه نداشتم اما به عنوان يك شهروند حق شكايت داشتم و شكايت كردم. گرچه اگر آن چند برگ چك كه مي تواند مورد سوء استفاده قرار گيرد نبود هرگز وقتم را تلف نمي كردم .اين مال باختگي تجربه خوبي از نحوه ي برخورد با شاكي و متهم برايم بود . آنقدر در اين دو هفته جواب پس داده ام كه فكر مي كنم مظنون اصلي خودمم كه اشتباه كردم.
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:4  توسط علی نقوی
|
آن گونه كه دوستانم در كرمان گفتند ، قرار است فارغ التحصيلان رشته علوم اجتماعي دانشگاه شهيد باهنر امشب جشن فارغ التحصيلي برگزار كنند.براي من امكان حضور در اين جشن و ديدن دوباره بسياري از عزيزان فراهم نبود اما يادداشت زير را نوشتم :
رسم معمول اين است كه هم دورهاي هاي تحصيلي پس از فراغت از تحصيل دور هم جمع ميشوند و جشني را به خاطر چند سال باهم بودن برپا مي كنند تا با خاطرهاي خوش روزهاي تحصيلي شان را به پايان برسانند . متاسفانه اين سنت پسنديده در بخش علوم اجتماعي كرمان خيلي جدي گرفته نمي شود و بسته به همت و تلاش گروهي از ورودي ها ، اين جشن برگزار مي شود. چه آنكه جشن امسال پس از فترتي چندساله برپا شده و آن گونه كه شنيده ام تنها مختص بخشي از ورودي هاي يك سال خاص است و بس وقبل از آن اختلافات زيادي كه براي برگزاري جشن وجود داشت حتي برگزاري اش را با ابهام روبرو كرده بود .قصه دعواي بچه گانه هميشگي كه اگر فلاني باشد من نيستم و اين جشن مختص ورودي هاي روز يا شب سال بهمان است، هدف اصلی جشن را به فراموشي سپرده بود مانند دور هم بودن ، شاد بودن و خاطرات تلخ شیرین را مرور کردن و.... . اين رفتار در حقيقت آمورش كوته نظري و بخشي نگري است تا بزرگتر كه شديم و درجاهاي مختلف مشغول کار و آن را در رفتار و کردار دیگران مشاهده ، از بروزش ناراحت ميشويم و نسبت به وجود چنين رفتارهايي در جامعه لب به گلايه باز مي كنيم اما دريغ كه فراموش كرده ايم، خود آموزگار و شاگرد همين كار بوده ايم و در سالهاي تحصيلي و پيش از آن این مدل اندیشیدن مشق شبمان بوده و به مرور ملكه ذهنمان شده است.
اين يك سوي داستان است اما سوي ديگر از روز بعد از جشن برايمان اتفاق مي افتد و آن پاسخ به اين سئوال است كه ما كيستيم؟ يك فارغ التحصيل رشته جامعه شناسي چه بايد بكند؟ كجا مشغول شود و زندگيش را چگونه اداره کند ؟ سئوالات بسيار زيادي كه در شروع به تحصيل این رشته يادمان رفته بود در پي پاسخش برويم و برايش فكري كنيم و حال كه پشت درهاي بسته و در صف بلند بيكاران ايستاده ايم تازه يادمان آمده است كه بايد چه كاره شويم.؟ آيا همه بايد پژوهشگر شده و در موسسات پژوهشي مشغول يا به تدريس رو آوريم؟ شاید هم مسئول دفتر ، مدير روابط عمومي و ... . فكر مي كنم كه تعداد شغل هايي كه در ايران براي فارغ التحصيلان اين رشته تعريف شده زياد نباشد در اين حالت با افزايش تقاضا و كاهش عرضه شغلي كه با آن مواجهايم مشكلاتمان را چند برابر ديگر رشته ها مي كند. اما اين همه ی بحث غم انگيز اشتغال ما نيست ، اين اتفاق در بسياري رشته ها افتاده يا در حال وقوع است. آنچه مهم تر است اين است كه بسياري از خود ما هم نمي دانيم به قول معروف "به چه دردي مي خوريم؟" ودر حقيقت با بحران هويت شغلي روبرو مي شويم. هنگام قبولي در دانشگاه ، رسمي در بين دانشجويان وجود دارد كه خود را با آينده شغلي شان صدا مي زنند. بيشتر بچه هاي فني دوستانشان را مهندس- پزشكي ها، دكتر - حقوقدانان ، قاضي و وكيل – رشته هاي مديريت،اقتصاد و حسابداري و بسياري ديگر هم به همين منوال عناويني براي خود دست و پا كرده اند. بي آنكه به درستي اين رفتار كاري داشته باشيم، در درون اين خطاب نمادين، توصيفي از آينده و انتظارات يك فارغ التحصيل وجود دارد. اما به ما چه بايد بگويند؟ "جامعه شناس" عنواني بسيار كلي كه مي دانيم پر واضح اشتباه است.اما جدا از اين حاشيه هاي طنزآلود ، چقدرتلاش كرده ايم تا رشته مان را به جامعه معرفي كنيم؟ دغدغه هاي صنفي مان كمترين بوده و بيشتر غرق فضاي روشنفكري و سياست و ... شده ايم بدون آنكه بدانيم واقعيت چيست. حتي نمي توانيم ليستي از موسساتي كه به رشته ما نياز دارند تهيه كنيم. نخواسته ايم بگوييم جامعه شناسي حرف هاي زيادي براي گفتن دارد و كسي كه اين رشته را خوانده الزاما" نبايددر جاهاي اندكي ، پشت ميز و درون كتابخانه ها مشغول شود. شما بهتر از من مي دانيد امروزه حوزه هاي جامعه شناسي چه اندازه گسترش يافته اند پس چرا نيايد همت مان را بر اين بگذاريم كه جامعه شناسي را از حاشيه به متن جامعه وارد كنيم و با ارائه كارهاي خوب به همه بفهمانيم كه ما هم هستيم و مي توانيم در توسعه و آباداني نقش داشته باشيم. دانشجويان و دانش آموختگان رشته هاي ديگر بسيار بيش از رشته ما هواي هم را دارند و در تلاشند سهم بالاتري را از بازار اشتغال را نصيب خود كنند نگاهي به آگهي هاي استخدام بياندازيد. آنها با تشكيل انجمن ها ، برپايي همايش ها و حتي الزام هاي قانوني توانسته اند خود را جا بياندازند و برخي كنفرانس ها و انجمن هاي دانشجويي قدمتي طولاني دارد اما دريغ ودرد كه هنوز از برگزاري يك كنفرانس دانشجويي ،كمتر خبري هست چرا كه نمي توانيم و نمي خواهيم كه بتوانيم.رشته هاي ديگر نمايندگاني از خود را در نهادها و سازمانها وارد كرده اند تا از هويت شغلي شان دفاع كند و سهميه اي از بازار اشتغال درخواست. اما ما چه كرده ايم؟آيا توانايي هايمان را در حوزه هاي مختلف افزايش داده ايم يا حضورمان را در سازمان هاي رسمي ، نهادهاي مدني و نهادهاي قانون گذار بيشتر كرده ايم يا به دغدغه هاي صنفي انديشيده ايم و برايش در جستجوي پاسخ بوده ايم؟
از طنزهاي رشته ما در ايران اين است بيش از آنكه ما دانش آموزان اين رشته اهميت رشته مان را بدانيم ديگر رشته ها به آن پي برده اند. اقتصاد دانان و اقتصاد خوانده هاي ما هنگامي كه در تحليل هايشان پاسخي به سئوالاتشان نيافتند به سراغ جامعه شناسي آمدند و و با مطالعه جامعه شناسي و ايده گرفتن از آن نظراتشان را مطرح كردند ، جامعه شناسي پزشكي ، سينما ، ارتباطات و... نيزتا حدودي همين حكايت را دارند در حاليكه در غرب بر خلاف اين داستان اتفاق افتاد.
شايد برگزاري اين جشن ها ،بهانه و تلنگري دوباره باشد براي ما كه همت مان را دو چندان كنيم و براي موفقيت همديگر تلاشي مضاعف داشته باشيم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:19  توسط علی نقوی
|
1. روز زن كه مي رسه آقايون سعي مي كنن با شاخه اي گل و هديه اي از زنان و مادرانشون تشكر كنن. خيلي هاشون منفعت طلبي مي كنن و هديه اي رو كه مي خوان بگيرن طوري انتخاب مي كنن كه به درد زندگيشون هم بخوره (مثل لوازم منزل).اما كاش در كنار اين تقدير نمادين سعي مي كردن(و مي كردم) در نحوه نگرش و رفتارشون با خانوم ها تغيراتي را ايجاد كنن. كاش در اين روز يادي از نابرابري هاي موجود مي كردند و فكر مي كردن چطوري مي تونن نقشي در كاهش اين نابرابري ها داشته باشن. هديه نمادين وقتي تغييري در رفتارها و منش ما نداشته باشه چه ارزشي داره. اگه به آقايون بگي به جاي هديه دادن رفتارتون رو درست كنين مي گن: چه جسارتا، مردي گفتن و زنی. احتمالا مردي و مردانگي در اقتدار و احساس مالكيت داشتن به زن خلاصه ميشه و تقليل پيدا مي كنه. امروز كه تموم بشه باز آش همون آشه و كاسه همون كاسه . به مادرامون توهين مي كنيم و زياد بهشون احترام نمي ذاريم. زن هم كه تكليفش مشخصه.
2. شهرت اين روز به نام "مادر" چربش بيشتري دارد تا روز "زن" . در كلمه مادر نوعي تقدس پنهان شده و همه از اين نام با احترام خاصي ياد مي كنند. كمتر كسي هم وجود دارد كه مادرش را دوست نداشته باشد.اما اين نوع نگاه به مادر موجب شده ما خيلي از نقش هاي ديگري را كه يك زن مي تواند داشته باشد فراموش كرده ایم. در جامعه ما بيشترين توقع و نقشي كه براي زنان قائل هستند در مادر بودن متجلي است در حالي كه زن بودن فقط به مادر بودن خلاصه نمي شود . اين نگاه مادرانه همراه با تقدس ، مادران را در فداكاري اجباري قرار مي دهد تا به خاطر همسر وفرزندانشان از خيلي خواسته ها ، توانايي هاو لذت هاي زندگي چشم بپوشند و جامعه درحالي از آن با احترام ياد ميكند كه ناخواسته حقوقي بسياري را از او گرفته است تا او تنها مادر باشد نه براي خودش بلكه براي ديگران.
پ ن 1: در موسسه اي كه كار مي كنم به مناسبت امروز به زنان و آقایون متاهل هديه دادند وقتي علت هديه دادن به آقايون را پرسيدم گفتند: اين هديه مربوط به همسرشان مي شود!.حتي حاضر نشده بودند امروز هم هديه اي خاص خانم ها اختصاص يابد.
- اين وسط سر من بي كلاه مانده بود چون مجردم. گفتم : خب من زن ندارم مادر كه دارم چه فرقي مي كنه ؟ گفتند فرق مي كنه تو نمي فهمي.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:22  توسط علی نقوی
|
يكي از بازي هاي دوران كودكي ، بازي مارپله بود كه قوانين قشنگي داشت . تاس را مي انداختي تا مهره ات بر اساس شماره تاس حركت كند و وارد خانه اي شود ، بسته به خانه اي كه در آن قرار مي گرفته اي(پله ، نيش مار يا خانه اي بي اثر) مي توانستي يكباره دهها خانه صعود يا سقوط كني يا بماني . فقط شانس حاكم بود و توانايي ات به كار نمي امد. تنها كارآمدي تو در انداختن تاس خلاصه مي شد و بس.
اين روزها خيلي چيزها مار پله اي شده ، ثروت و مقام و منزلت اجتماعي از اين نمونه اند.پست گرفتن و كسب خيلي از مقام ها در كشور ما بي شباهت به مار پله نيست. مي بيني فردي كه تا ديروز در يك جايگاه خيلي ساده مشغول به كار بوده بي توجه به توان و تخصصش ، يك باره پست هاي مهمي مي گيرد و ديگري از اوج اقتدار به پايين كشيده مي شود. به چشم بر هم زدني جايگاه ، نقش و پست افراد جابجا مي شود، ثروتشان هم همينطور. اين مارپله اي بودن بي ثباتي ، كاهش اعتماد و قرار گرفتن كوتوله ها را در جاهاي مهم موجب مي شود.آناني هم كه توانا هستند به دليل انكه به بازي گرفته نمي شوند با اخلاقشان اجازه ورود به بازي را نمي دهد بايد از دور نظارهگر باشند تا كشور در خيلي جاها از حضور نيروهاي توانا بي بهره و كم بهره باشد وبدان جا رسيم كه ارتقاء نظام يافته و مستند، ثروتمند شدن تدريجي مبتني برلياقت وتلاش به طنز بيشتر شبيه است تا واقعيت.
پ ن: ويژه نامه امروز روزنامه ايران با عنوان"حماسه « به نام خدا»"! را كه به خاطر سوم تير منتشر كرده حتما" بخوانيد.آخر تملق و مجيزگويي.خب اگه روزنامه دولت اينطوري حمايت نكنه كي حمايت كنه. به لحاظ علم روزنامه نگاري و رسانه هم كه حرفی نزنیم بهتره .
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:30  توسط علی نقوی
|
اين روزها شنيدن خبر مرگ يك نشريه در ايران آسان تر از هر چيز ديگري شده است. تهران امروز هم لغو امتیازشد.چرا؟ گويا در ويژه نامه اش به رييس جمهور توهين كرده بود. خب توهين به رييس جمهور از مصاديق توقيف شده است ديگر.
اما باز هم همان سئوال هميشگي به ذهن مي رسد كه حتي اگر نويسندگاني از يك روزنامه جرمي را مرتكب شده باشند گناه بقيه چيست؟ تايپيست و طراح و نگهبان و نويسندگان و خبرنگاران بخش هاي ديگرچه كرده اند كه بايد بيكار شوند؟
لغوامتیاز تهران امروز بيشتر از آنكه به توهين به رييس جمهور مربوط باشد به رقابت شديد احمدي نژاد – قاليباف بر مي گردد كه همه ازآن باخبرند. بازهم بايد منتظر چنين برخوردهايي باشيم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:31  توسط علی نقوی
|