تبليغاتX
گویای خموش

گویای خموش

نوشته های علی نقوی

نه، اینجا دیگر جای زندگی نیست

از اینجا و اونجا چه خبر؟!
نه، اینجا دیگر جای زندگی نیست
میس‌زالزالک
misszalzalak@gmail.com

می‌‌دانستم وقتی مهمان‌‌ها همه بیایند و صحبت‌‌ها کمی گل بیندازد، باز آقای «میم» پایش را روی پایش می‌‌اندازد و سرش را تکیه می‌‌دهد به پشتی مبل و بعد از نچ بلندی می‌‌گوید:
ـ نع! اینجا دیگه جای زندگی نیست.
از وقتی یادم می‌آید در تمام این سال‌‌ها هر وقت آقای «میم» را دیده‌‌ام همین را گفته. بعد به همه تک تک مهمان‌‌ها از پیر و جوان توصیه می‌کند که:
ـ هر چه زودتر خونه زندگی‌تونو بفروشید، پولاتونو دلار کنید و برید اون‌ور. خبر دارم اوضاع خیلی خرابه!
او همیشه خبر دارد که چند روز دیگر قرار است حمله بشود و اول کجاها را می‌گیرند. از کی قحطی شروع می‌‌شود. کدام کالاها زودتر نایاب می‌شوند و...
خودش البته در این سال‌ها چند بار همین کار را کرده و رفته‌. ولی هر دفعه بعد از مدتی برگشته. می‌گوید چهار پاسپورت دارد. ایرانی، ـ از طریق مادرزن فرانسوی‌‌اش ـ فرانسوی. ایتالیایی (اصلاً آنجا درس خوانده و چند سال هم بعد از ازدواج با زن و بچه‌‌اش رفت آنجا و دوباره برگشت. گفت زنش آنجا افسردگی گرفته) و آخری پاس کانادایی (آنجا هم چهار سال رفت ماند و به همان علت قبلی برگشت)‌.
گرین‌کارت آمریکا هم دارد. در رم و پاریس و تورنتو و لس‌‌آنجلس خانه دارد و هر سال سفری به هر چهار کشور می‌زند برای گرفتن اجاره یا سر زدن به شرکای تجاری‌‌اش.
آقای «میم» هیچ‌وقت کار و بارش را در ایران تعطیل نکرده. او شرکت صادرات واردات دارد، برج‌‌سازی می‌‌کند، اگر پایش بیفتد صدها سکه طلا در موقع ارزانی می‌‌خرد و وقتی طلا گران شد می‌فروشد. خرید و فروش ماشین‌های گران‌‌قیمت و خرید و فروش دلار و یورو هم کار همیشگی‌‌اش است.
همیشه با تأسف می‌گوید:
ـ لامصب! فقط خوبی ایران اینه که می‌‌شه خوب پول درآورد، وگرنه زندگی یعنی زندگی در آمریکا، اروپا، کانادا. قانون‌‌مند، آروم، زیبا، سرسبز... ولی خوب، اونجاها مالیات پدر آدمو در میاره. هیچ رقمه هم نمی‌‌شه از زیرش در رفت.
آقای «میم» در اینجا چندین خانه ویلایی و آپارتمان شیک و مدرن دارد. چه در بهترین مناطق شمال تهران و چه در ییلاقات لواسان و طالقان و چه در شهرهای شمالی.
او آخرین مدل‌های اتومبیل خارجی را در پارکینگش دارد و هر بار یکی‌شان را سوار می‌‌شود. بچه‌‌هایش با راننده مخصوص به گران‌‌ترین مدرسه شهر می‌‌روند و مارک‌‌دار‌ترین لباس‌‌ها را می‌‌پوشند.
در اصطبل خارج از شهر هر کدام، یک اسب عربی زیبا دارند. همسرش اینجا افسردگی‌‌اش خوب می‌‌شود. هفته‌‌ای یک‌‌بار سه‌‌شنبه‌‌ها از ساعت هشت شب تا پنج صبح با دوست‌‌هایش دوره‌ دوستانه دارد.

در دوره‌هایشان گروه موسیقی همراه با رقاص دعوت می‌‌کنند. پذیرایی شاهانه و قمار بماند. شش روز بقیه هفته خانم «میم» مشغول ورزش در ورزشگاه خصوصی ویلایشان یا شنا در استخرشان است و یا با مشاور تغذیه یا آرایشگر و دکتر پوستش قرار ملاقات دارد و یا دارد سفارش زیباترین و گران‌‌ترین لباس شب را از کشورهای خارجی می‌‌دهد.
تمام هدفش از این کارها در این خلاصه شده تا برای دوره‌ هفتگی بعد پوز بقیه خانم‌‌ها را بزند. غافل از این‌که بقیه خانم‌‌های دوره هم همین کارها را می‌‌کنند. شوهران این خانم‌‌ها هم سال‌‌هاست که معتقدند ایران دیگر جای زندگی نیست.
‌آقای «میم»‌ کلی آشنا و دوست در ادارات مختلف دولتی دارد و آن‌قدر با آن‌ها عیاق است که هفته‌ای چند شب شام دعوتشان می‌‌کند و همیشه برای آن‌‌ها سوغاتی و هدیه‌‌‌های گران‌‌قیمت می‌‌آورد.
او با رؤسای چند بانک هم رفیق است و از طریق آن‌ها وام‌های کلان می‌‌گیرد. قسط‌‌هایش هم ماه‌‌ها عقب بیفتد هیچ اتفاقی برایش نمی‌‌افتد. با چند آقا و آقازاده هم دوست است و پشت سر می‌گوید:
ـ چکار کنم، مجبور‌م. اگر مشکلی برایم پیش بیاید باید یک‌جوری خرم را از پل رد کنم.
بارها شده برای آقای «میم» مشکل حقوقی کوچک و بزرگ پیش آمده که با یک تلفن به این آقازاده‌ها در چند دقیقه حل شده. البته لجش می‌گیرد گاهی مجبور است آن‌‌ها را در تجارتش سهیم کند.
آقای «میم» ‌هیچ‌‌وقت برای خرید و فروش سکه و دلار مالیاتی نمی‌‌دهد. مالیات و خلافی ساختمان‌‌هایش را خدا برکت بدهد به دوستانش. با یک ‌دهمش به صورت زیر میزی (و گاهی رومیزی، روی میز شام) برایش درست می‌‌کنند.
برای صادرات و واردات هم هزار و یک راه در رفتن از زیر مالیات بلد است. خودش می‌‌گوید پیر این کارهاست و هیچ‌وقت گوشت را جلوی کفتار نمی‌‌اندازد، وقتی با کمی دنبه می‌‌توان قضیه را حل کرد.
آقای میم این کار خودش را یک‌نوع مبارزه قلمداد می‌‌کند و کسی را که قانون مالیاتی این‌جا را رعایت می‌‌کند ساده و احمق و باعث باقی‌ ماندن این رژیم و بدبختی ملت می‌داند.
دارم به زندگی آقای «میم» فکر می‌کنم که با صدایی چرتم پاره می‌شود:
ـ نع! این‌جا دیگه جای زندگی نیست.
و توصیه برای هرچه زودتر ترجمه کردن مدارک و فروختن خانه و خرید دلار (ترجیحاً با او معامله کنند) و بعد اواخر مهمانی باز می‌شنوم که با تأسف می‌گوید:
ـ اما اینم بگم، لامصب هیچ‌جا مثل ایران نمی‌‌شه راحت و بدون دردسر پول درآورد.

منبع : رادیو زمانه

پ ن :فیلترینگ سایتها هر روز بیشتر می شود. پس از فیلتر شدت سایت دکتر کاشی و نیک آهنگ کوثر سایت ژیلا بنی یعقوب هم فیلتر شد. ماموران فیلترینگ مامورند ومعذور و گرم کننده بازار فیلتر شکنان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:58  توسط علی نقوی  | 

دانشجو؛ معادله چند مجهولي

1- پيامك فرستاده بود: دست آويز بيگانه ، آشوبگر ، نا آگاه فريب خورده ، مخل امنيت ملي ، جاسوس ، پياده نظام دشمن ، خودفروخته ، دانشجو روزت مبارك.
نيكو نوشته بود گرچه دیگر دانشجو نیستم. در اين چند ساله بخشي از حاكميت ، دانشجويان را به صفتي جز اين نخوانده بود. به ياد همشهري نابلدمان افتادم كه با راي ناپلئوني نمايندگان دوره هفتم مجس وزير علوم شد و در وزارتش كم اهميت‌ترين قشر دانشجويان بودند. رياضيدان ها ياد مي‌گيرند هر مساله اي را چگونه حل كنند و منطقي برايش بيابند. اما وزير ما نتوانست معادله چند مجهولي  به نام دانشجو را حل كند و ترجيح داد تا صورت مساله پاك شود . تشكل هاي دانشجويي كي پس از ديگري پژمردند و و آنان كه راهي دانشگاه شدند آنقدر مشكلات دست و پاگيري جلويشان افتاد كه هوس  فعاليت دانشجويي نكنند. اين را از دوستاني بپرسيد كه هنگام فارغ التحصيلي بايستي ساعت ها و روزها معطل مهر كميته انضباطي بمانند. در دوران وزارت او صفتي به صفتهاي دانشجويان اضافه شد : ستاره دار.
 وزيري كه مي تواند دانشجوي دوران فوق ليسانسش را كه دكتريش را از دانشگاه آزاد گرفته و گويا تعهد خدمت به آنجا داشته است را به عضويت هيات علمي دانشكده رياضي دانشگاه كرمان درآورد( دانشكده اي كه اعضاي هيات علمي اش كم نيستند) اما يك بار هم از خود نپرسد دانشجويان ستاره دار چه كرده اند كه از حق تحصيل محرومند.البته از اين وزير انتظاري بيش از اين نمي رفت دانشجوياني كه در كرمان تحصيل مي‌كنند بارها داستان برخوردهاي او را با دختران و پسران دانشجوي مشغول به تحصيل در كلاس هاي درس شنيده اند آن هنگام كه او تدريس مي‌كرد و هيچ انتقادي را بر نمي‌تافت.
2- كاش دانشجويان عزيزي كه ستاره دار شده و مي‌شوند، به خاطر بومي گزيني از حقوق مسلم خود محروم مي مانند ، به خاطر سهميه ها ، جايي براي تحصيل نمي يابند ، و ساير دانشجوياني كه دوست دارند فعال باشند، در كنار اعتراض هاي سياسي و مدني خود به نقد وزارت علوم نه از منظر سياسي بلكه از منظر علمي و دانشجويي مي‌پرداختند. به محدويت هاي پيش رو ، به بي‌احترامي هاي روز افزون، به اينكه در دانشگاه همه از دانشجو طلبكارند از نگهبان دم در گرفته تا ... به اينكه گويي گناه كرده اند دانشجو شده اند و خواستار امكاناتند. به نحوه تدريس ، تغذيه و ليست بلند بالاي مطالبات صنفي و علمي هم اشاتي داشتند و درباره اش مي نوشتند، صحبت مي‌كردند و ميزگرد مي‌گذاشتند.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 17:10  توسط علی نقوی  | 

بيماري و تقديرگرايي

يكي از حوزه‌هايي كه با وجود پيشرفت قابل ملاحظه علم  در آن تقديرگرايي نقش قابل ملاحظه اي دارد موضوع بيماري و سلامتي است. در حاليكه ما در دورترين نقاط كشور هم مراكز بهداشتي و درماني را راه اندازي كرده ايم و كمتر كسي است كه در عمرش به پزشك مراجعه نكرده باشد. اما هستند بسياري كه همچنان علت حادثه يا بيماري را به عناصر مابعد الطبيعه و خارج از شناخت و توان عقل نسبت مي دهد. گرچه امروزه در زمان زايمان زنان صحبت از " آل" و در شيشه كردنش نمي‌شود يا "كرم " دندانمان را نمي‌خورد  اما هنگامي كه نمي خواهيم تقصيري متوجه خودمان كنيم حادثه و بيماري پيش رويمان را ناشي از عوامل ديگري مي‌دانيم. اتفاقات پيراموني هم به ما كمك مي‌كند تا دلايلي خارج از دلايل عقلي برايمان موجه باشد. فردي به علت سهل انگاري از بلندي سقوط مي‌كند و خانه نشين مي‌شود ، ديگري بي احتياط از خيابان رد مي‌شود ، تصادف مي‌كند  و سومی که حتي اصول ساده اي را رعايت نمي‌كند تا سرما بخوردتنها نمونه های کوچکی از این دست هستند که آن را به چشم خوردن و حسودي مردم نسبت مي‌دهند. به اينكه ديگران نتوانستند موفقيت هايش را ببيند. به اينكه تا خانه سازي اش را شروع كرد اين اتفاق افتاد.  شايد خيلي ها چشم ديدن ما را نداشته باشند از گرفتن پست و مقاممان ناراحت شده باشند و ثروتمند شدن و خانه دار شدنمان را نخواهند يا گرايش به "خير محدود " در جامعه بالا باشد اما دليلي براي بيماري مان نمي شود. متاسفانه گاهي تقديرگرايي را در ميان افراد تحصيل كرده اي مي‌بينيم كه تصورش را هم نمي توان كرد.
 نمي‌دانم با آنانكه با داغ كردن جلوي سر به درمان پرداخته‌اند يا پيرزناني كه با روسري "نظر" مي‌گيرند روبرو شده ايد يا خير؟پديده "زار" در حاشيه خليج فارس  و سنت ها و آدابي از اين دست در جاي جاي ايران و جهان سوژه‌هاي جالب و پر نكته اي اند تا رابطه بين بيماري و تقديرگرايي و شدت تقديرگرايي در بيماري را بتوان سنجيد. تقديرگرايي فقط در باز و بسته شدن بخت دختران و وقوع حادثه‌اي طبيعي مانند زلزله نيست.تقديرگرايي به زماني كه فرد به بيماري يا حادثه اي دچار مي‌شود و نحوه مواجه خود و اطرافيانش با آن حادثه هم بر ‌مي‌گردد.
 پ ن : قصد نداشتم بعد از دو سال نوشتن در وبلاگ ، دوهفته تعطيلش كنم. اما خستگي زياد از يك سو و تاملي بر آنچه تاكنون نوشته بودم و خواندن نظر دوستان كه لطفشان را دريغ نكرده بودند موجب شد اين دوهفته از نوشتن كناره‌گيري كنم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:35  توسط علی نقوی  |